این مدت اتفاق های زیادی افتاد. محمد یه کار توی عسلویه بهش پیشنهاد شد. حقوقش بد نیست. یعنی خوب خیلی بهتر از شیرازه. الان چند روزه رفته. خیلی دوریش سخته. خیلی بهم سخت می گذره. واقعا دلم براش تنگ شده.تا آخر هفته خونه می گیره ما هم می ریم پیشش.
برای آخر هفته دارم لحظه شماری می کنم از طرفی دلم واسه بابام تنگ می شه و خیلی هم نگرانشم. بابام خیلی سعی کرد یه کم رفتن ما را عقب بندازه اما خوب نمی شد. گیتا خیلی بهانه ی محمد را می گیره.
شاید تا یه مدت نت نداشته باشم اما زود نت هم روبه راه می شه. در کل برام دعا کنید
در آستانه ی سال نو میلادی بشنوید از احوالات من.روز 3 شنبه عصر باخبر شدیم پسر دختر دایی ام که 3 سالش بود و یک سالی می شد که به دلیل بیماری فلج شده بود فوت کرده. طبیعتا شب خیلی بدی را گذروندیم. خواهرم شیراز بود و اونم خیلی ناراحت بود. صبح پنج شنبه بهراد را به خاک سپردند و من به خاطر گیتا نتونستم برم اما ظهرش دختر دایی ام اس ام اس زد که حتما ناهار بیا منم با اینکه کلا از ناهار ختم و این چیزا خوشم نمی اد اما به خاطر دختر دایی ام رفتم. جو خیلی سنگین نبود اما خوب من خیلی ناراحت شدم. پسر دایی ام خیلی خیلی ناراحت بود اماخوب همه یه جورایی این مصیبت را قبول کرده بودند مخصوصا که بهراد این آخریا خیلی سختی کشیده بود و زجر می کشید.
مدتیه درد خیلی شدیدی توی کتف راستم و گردنم دارم که روز به روز هم شدید تر می شه. امروز دیگه رفتم دکتر . 2 تا دکتر دو تا حرف متفاوت زدند. یکی گفت دیسک گردنه . یکی گفت عصب های گردنم کش آمده.
در هر حال فعلا با دردمی سازم.
گیتا شیطون و شیرین و خوردنیه.دیروز با خاله اش رفت حمام. میونه اش با خاله و شوهر خاله خیلی خیلی خوبه. اسم من و محمد را به راحتی و خیلی شیرین تکرار می کنه. اسم خاله را تکرار می کنه.
فعلا در همین حد.
کلاس زبان میرم. فعلا که خوبه و دوستش دارم. کلاسمون مختلطه و به خاطر همین گاهی خیلی fun داریم. یه خانمی توی کلاسمون هست 42 سالشه اما قیافه اش خیلی خیلی جوونه و دو تا پسر 22 و 20 ساله داره. اگه ببینیدش باورتون نمی شه. انگار که 25 سالش باشه. یه پسری هم هست خیلی بی حاله و همش خوابه. خیلی خنده داره.یه پسر 16 ساله هم هست خیلی توی فاز درس و کنکوره. یه دختر 14 ساله هم هست. خلاصه کلاس خیلی جالبیه. استادمون هم خیلی خوبه.
راستش دلم واسه داداشم خیلی تنگ شده. واسه خواهرم هم همین طور. خیلی تنهام. احساس می کنم هیشکی را ندارم. ما سه تا خیلی با هم خوب بودیم اما الان هر کدوممون یه طرف هستیم. دلم خیلی براشون تنگ شده.
نمی دونم وقتی برم با این همه دلتنگی چه کار کنم.
دلم می خواد برم خرید اما خوب چیزی لازم ندارم فقط دوست دارم برم خرید کنم.
روزها از پی هم می آیند و می روند. دخترکم هر روز یک شیرین کاری جدید رو می کند. دو شب پیش دمپایی روفرشی من یک لنگه اش گم شده بود می دانستم دخترک طبق عدتش که دمپایی های مرا پا می کند آن را برده و جایی انداخته. رو می کنم به صورت مهربانش و می گویم: دمپایی مامان را کجا بردی؟ می رود و همه جا را می گردد و می آید طرفم و می گوید: نی نی ن.. و دستهایش را به دو طرف تکان می دهد.
داشتم فکر می کردم دمپایی گم شده که دیروز آمده و دستم را گرفته برده طرف آشپزخانه پشت در دست دراز می کند و می گوید: ای ای ای. نگاه می کنم می بینم دمپایی ام پشت در است.
نمی دانم چطور بغلش کنم و ماچش کنم.
دلم می خواهد روزش را ثبت کنم اما فرصت نمی دهد تا با شیرین کاری های جدیدش اخت شوم.
دلم می خواهد تمام روز را تماشایش کنم..
مرا می زند و می خواهد که دستهایم را به حالت گریه روی صورتم بگذارم. بعد که این کار را می کنم صورتش را میان دستهایم غایم می کند و ناز می کند.
رابطه اش با پدرم خیلی خیلی صمیمی است و وقتی او باشد دیگر کسی را نمی بیند. به قول خودش بابا جان.
محمد که با تلفن حرف می زند دخترک هم گوشی موبایل دست می گیرد و پشت سرش شروع می کند به راه رفتن و داد و بیداد کردن که یعنی دارم با تلفن حرف می زنم..
هر کاری که محمد می کند دخترک هم تقلید می کند.
عجب روزهایی داریم با این دخترک شیرین
دوستان می خوام یه بار و برای آخرین بار بهتون یه حالی بدم. از امروز به مدت 4 روز من روی صندلی داغ می شینم. هر کسی دوست داره هر سوالی ازم بپرسه من جواب می دم. تعداد سوالات محدودیتی نداره.
هر سوالی را جواب می دم.
هر فضولی که دوست دارید می تونید بکنید.
خلاصه می تونید حسابی منو روی صندلی جزقاله کنید.
پس.... 1. 2. 3 اکشن
بعدا نوشت: وبلاگ دخترک با عکس به روز شده