تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی

سریال شمس العماره را می بینید؟؟؟ راستش توی این سریال بعضی وقتها یه حرفهایی زده می شه که واقعا باید آدم بهشون فکر کنه.. توی یکی از قسمتهاش خواستگار لیلا بهش گفت مهم نیست آدم چقدر  زندگیش طول می کشه و طول سالهاش چقدره. مهم اینه که زندگیش عمق داشته باشه.

راستش اون شبی که این قمست را دیدم می خواستم این پست را بذارم اما وقت نشد.

یادمه وقتی بچه بودم تا از یه عید به عید سال دیگه برسیم کلی زمان می گذشت و کلی اتفاق می افتاد و روزهای زیادی طی می شد و هر روز که تمام می شد به نظرم می رسید که چقدر خورید بخیله که دیر غروب می کنه.... دیر طلوع می کنه.... روزها دیر می گذره و من برای بزرگ شدن باید کلی روز را سپری کنم تا یه روز بشم قد دختر دایی ام و مثل اون بتونم رژ لب بزنم و مثل اون بتونم روسری حریر بپوشم و مانتو تنم کنم و عینک افتابی بزنم و توی مهمونی ها حرف بزنم.... نمی دونم اما به نظرم توی بچگی دنبال طول زندگی بودم و عمقش را نمی دیدم در حالی که شدیدا در عمق زندگی غرق می شدم و با لحظه لحظه هاش نفس می کشیدم  ثانیه به ثانیه اش را حس می کردم.

اما حالا  طول زندگی بی معنا شده خوب درکش می کنم. خوب گذرش را می بینم اما دلم می خواد تمام شرایط را مهیا کنم برای رفتن به عمقش.

چقدر ادم وقتی بزرگ می شه معنا ها براش عوض می شن.

دختر برادر شوهرم کلاس پنجم ابتدایی هست. دوست داره مثل ادم بزرگ ها لباس بپوشه. موهاش را شونه کنه. مرتب به نظر بیاد و از پوشیدن مانتو و روسری لذت می بره.... یادم می افته به اون موقع های خودم که چقدر دوست داشتم روسری مشکی مامانم را بپوشم و مثل اون به نظر بیام.

حالا واقعا دوست دارم بچه باشم. کیف دستم بگیرم و برم مدرسه. دوست دارم امتحان بدم. نمی دونم اما حس می کنم حتی اون موقع من بیشتر از بچه های الان بچگی کردم. بیشتر توی عمق زندگی بودم. 

بچه های الان خیلی با ما فرق دارند.


نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:9 توسط غزل| |

چند روز پیش توی اتوبوس سر چهارراه بیلبورد کنسرت گروه خموش را دیدم و به همسری گفتم بریم کنسرت.

امشب من و همسری و بابا جونم رفتیم کنسرت گروه خموش که یه گروه نوپا بود و میانگین سنی نوازنده هاش بیشتر از 25 سال نبود. 

راستش خیلی خیلی بهم خوش گذشت. خواننده اش که واقعا صدای قشنگی داشت و نوازنده هاش هم خیلی خوب بودند.

توی کنسرت کلی اشنا دیدم.

راستش فکر کردم دنیا چقدر کوچیکه.

3 تا پسر دایی  هام. یکی از دوستان چند سال پیشم. مسئول تشریفات و عکاس و فیلمبردار مراسم عروسی خودم. خلاصه هر چی چشم می گردوندم کلی ادم می دیدم که می شناختمشون.

عجب دنیای کوچیکیه ها.

جای همتون سبز.

چند وقت دیگه هم یه کنسرت دیگه هست که اون فقط مال بانوان هست.

باید یه برنامه بذارم برای اینکه با جاری کوچیکه برم.

آخ کاش خواهرم هم بود.


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:17 توسط غزل| |

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
------------------------------------------------------

خیلی وقتا خیلی چیزا...خیلی جاها آدم را خیلی خیلی شوکه می کنه. 
تمام این خیلی ها توی ذهن آدم جمع که بشه می شه یه عقده ی سرطانی... یه دلهره ی پنهان که نه می شه ازش چشم پوشی کرد نه به چشم اوردش و باهاش کنار آمد.
انتظر گذشتن ازش سخته و برای بهش رسیدن هم پاهای آدم یاری نمی کنه.
یه کم می خوام ا خودم گله کنم.
از تمام چیزایی که توی خودم دوست ندارم.
از اون خیلی هایی که توی ذهنم جمع شده و باعث شده اینقدر دلم برای خود خودم تنگ بشه. برای خود خودی که سالهای کودکی ام را باهاش سپر کرده بودم و ارزوی بزرگ شدنش را داشتم.
گاهی حتی نمی دونم چرا اروز می کردم بزرگ بشم.
مگه بچه ها چی توی بزرگتر ها می بینند که دوست دارند زود بزرگ بشن.؟؟
همیشه حسرت گذشته را می خورم اما بازم برای گذشتن این روزها لحظه شماری می کنم.
برای رد شدن از این روزها .... برای خستگی هایی که توی ذهنم جا خش کردند.... برای رد شدن از بد بینی های ذهنم به خودم... به توانایی هام.
من آدم خوشبختیم. از اون ادمهای خوشبختی که احساس خوشبختی کورشون می کنه و گاهی می خوان بزنن زیر همه چیز و احساس بدبختی را هم تجربه کنند.
به نظرم یه نوع مرضه.
آدم اگه مرض نداشته باشه که از خوشبختیش سیر نمی شه.... می شه؟؟؟؟
بگذریم. الان فقط برای 4 هفته ی دیگه لحظه شماری می کنم. برای اینکه این 4 هفته زود تر بگذره و من یه کم ارامش پیدا کنم.
دعا لازم شدم به تمام معنا.
اگه همه برام دعا کنند  ممنون می شم.
برای تمام این دلتنگی هام.... این نا خوشی های الکی.... این دل نگرانی هام.... برای این تشویش هام دعا کنید.
برای این حس مزخرفی که دچارش شدم دعا کنید.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:9 توسط غزل| |

صبح که از خواب بیدار شدم مثل برج زهر مار بودم. شدیدا ناراحت بودم و دلم می خواست یکی باشه که سرش خالی کنم. آخه دیشب به یکی از دوستام اس ام زدم که اگه می تونه کتابام را که بهش قرض داده بودم که برای کارشناسی ارشد بخونه بهم پس بده بعد از یک سال و نیم.... خانم اس ام زده که الان تهران هستم وقتی برگشتم برات می ارم . بعد هم که ازش پرسیدم قبول شده یا نه با یه لحن تمسخر امیزی جواب داد که اره کارشناسی ارشد روابط بین الملل دانشگاه علامه قبول شده. و نوشته بود ایشالا روزی شما....و این جمله را با یه جمله ی دیگه نوشته بود که بد وری خورد توی ذوق من. آخه این دوست من زمان دانشجویی توی فهم و درک مطلب یه پاراگراف ساده ی درسای تخصصی شدیدا مشکل داشت و باید بارها می خوند و بعد هم کلی براش توضیح می دادیم تا متوجه مطلب بشه.

جالبه که این دوست ما ازدواجش را کاملا مدیون من بود. حالا بگذرد که از روزی که ازدواج کرد دیگه سراغی از ما نگرفت و بماند که وقتی کتاب می خواست شب و نصفه شب به من زنگ می زد و دستور کتاب می داد....

بد جوری خورد توی ذوقم. نه به خاطر اینکه قبول شده واسه اینکه اینقدر معرفت نداشت که وقتی قبل شد زنگ بزنه بگه فلانی دستت درد نکنه که جزوه و کتاب کول کردی آوردی تحویل شوهرم دادی حالا قبول شدم کتابات را می خوای برات بیارم؟؟؟

اینم باز قابل اغماضه.... این که نوشته تو شماراه ات را عوض کردی به من خبر ندادی و تو بی معرفتی ناراحتم می کنه اخه اون هم محل کار منو بلد بود هم شماره محل کار و خونه را داشت. اون حتی شماره ی بابام را هم داشت.

خلاصه صبح به خاطر دیشب سگ شده بودم به تمام معنا و از بد حادثه اولین کسی که به پستم خورد همسری بود و بد جوری هم حالش را گرفتم.

وقتی رفتم سر کار اونقدر به هم ریخته بودم که حد نداشت.

یه اس ام دادم به همسری و فهمیدم خیلی ازم ناراحته.

وقتی دلخوریش را فهمیدم تازه به این موضوع پی بردم که چقدر دوستش دارم و دنیا را بدون اون نمی خوام و اگه اون یه ذره دلش تنگ بششه می خوام دنیا نباشه.

حی عشقولانه ام بد جوری قلنبه شده بود.

زنگ زدم بهش و کلی گریه کردم پشت تلفن و اونم بغض کرده بود و این بغضش منو داغون کرد. تصمیم گرفتم تا امدم خونه از دلش در بیارم.

ازش خواستم زود تر بیاد خونه بماند که یه کم هم دیر امد اما اصلا بهش گیر ندادم و مثل یه خانم خوب بغلش کردم و ازش معذرت خواستم و تازه فهمیدم که بدون اون واقعا زندگیم معنایی نداره.

عصر با هم رفتیم یه خونه دیدیم. بعد هم راجع به ناراحتی دیشبم با هم حرف زدیم و کلی روحیه گرفتم و تصمیم هایی گرفتم.

البته این تصمیم مال قبل هست.

دارم کتابم را می نویسم.

داستان خودم.

می خوام چاپش کنم.

منتظر باشید.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:47 توسط غزل| |

توی فیلم درباره ی الی یه جمله بود که خیلی آدم را به کنکاش می انداخت:

همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان هست

خیلی وقتها به این فکر می کنم که چرا ما ادم ها اینقدر به خودمون بی اعتماد هستیم و فکر می کنیم حتما باید خودمون را به چیزی وصل کنیم تا معنا پیدا کنیم.

چند وقته که دنبال یه بهانه می گردم واسه اینکه احساس تکراری و روزمره گی را از زندگی خودم جدا کنم.

اینکه صبح بیدار بشم برم سر کار یه سری کار تکراری انجام بدم جواب چند تا ادم تکراری را با چند تا حرف تکراری بدم و ظهر بیام خونه با همون اتوبوس همیشگی و از سوپری سر خیابون شیر بخرم و تا رسیدم خونه ناهار را بذارم گرم بشه و دست و صورت بشورم و تلوزیون را روشن کنم تا اصداش باعث بشه احساس تنهایی کمتری کنم و ناهار را که گرم شده بخورم و ظرفها را بی حوصله توی سینک دستشویی بذارم و بعد برم و با خودم فکر کنم اگه یه چرت بخوابم ساعت 4 بیدار بشم می تونم برم بیرون و یه کم توی مغازه ها بگردم و این ساعت لعنتی موبایلم زنگ بخوره و من خاموشش کنم و بازم بخوایم تا وقتی چشم باز می کنم ببینم هوا تاریکه و همسری تازه امده خونه و من کلی بهش نق بزنم که دلم پوسید و از تنهایی دارم دیونه می شم و دیگه تحمل ندارم و اونم با چند تا بوس و ناز کشیدن بهم دلداری بده و باز من خر بشم و با خودم بگم خوب شاید فردا یه روز متفاوت بشه.

این وقت ها واقعا احساس ترس می کنم از اینکه مبادا این روزمرگی و تنهایی و کسالت تکراری هر روز باعث بشه من خودم را به چیزای الکی وصل کنم یا دنبال چیزایی باشم که واقعا سودی در بهبود این حال و هوام ندارند.

یه مدته به این فکر افتادم که موبایلم را خاموش کنم تا یه کم از استرس و فکر و خیال بیام بیرون.

زنگ اس ام اس و زنگ موبایل برام شده یه کابوس که هر وقت به صدا در می اد فکر می کنم داره قلبم را توی یه محفظه ی تنگ فشار می ده.

راستش از دنیای ماشینی بد جوری خسته شدم.

به همسری می گم بیا بریم یه جای دور خونه بگیریم . می گه برای سر کار رفتن مشکل پیدا می کنی . اما واقعا دلم می خواد راهم دور باشه نه اینکه از محل کار تا خونه فقط 5 دقیقه راه باشه.

از شلوغی و دود و بوق و صدای ماشین و ازدحام ادم ها توی نقاط پر جمعیت خسته شدم.

دلم یه جای خلوت می خواد که صبح که بیدار می شم افتاب از پنجره نورش را پخش کنه توی اتاق و توی آشپزخونه که می رم نور آفتاب اجازه نده هیچ چراغی روشن بشه و صدای بلبل ها توی درخت ها به جای صدای ماشین و بوق و زنگ اشغالی و صدای روشن شدن ماشین توی کوچه به گوشت برسه .

نمی دونم چطور می شه این کار را کرد اما می دونم واقعا توی شرایط این روزها و با این وضعیت اقتصادی تا دست پیدا کردن به همچین ارزویی خیلی راه باید طی بشه و خیلی صبح ها باید با صدای ماشین و بوق از خواب بیدار بشم و خیلی ظهر ها باید تنهایی با صدای تلوزیون ناهار بخورم.



نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط غزل| |

بیدارم. مثل شبهایی که دلم از هر چه زندگی بود می گرفت و لعنت و هر چه فحش بلد بودم به زندگی می دادم. مثل همان روزی که زندگی را انداختم توی یک مشت قرص و ریختم ته حلقم و یک آب هم رویش و خندیدم به خودم که اینطوری جا زدم و بعد تمام زندگی را توی کاسه ی دستشویی .... توی حیاط درمانگاه بالا اوردم و از قیافه ی خودم توی آینه گریه ام گرفت و باز تمام فحش هایی را که بلد بودم نثار چشم های خودم کردم که از توی ایینه داشتند مرا از درون می خوردند و هی مسخره ام می کردند که بی عرضه ام. دلم گرفته مثل آن شبهایی که تا صبح از خودم می پرسیدم کجای کارم اشتباه بوده و حتی نقطه ای بدون اشتباه پیدا نمی کردم که به اندازه ی همان نقطه دلم را خوش کنم که کار درستی هم کرده ام. دلم گرفته به اندازه ی تمام موهای سرم که درست وسط زمستان با ماشین سرتراشی بابا از ته زدمشان و ریختمشان توی سطل آشغال تا یادم نرود که موهایم هم سد ی بودند میان من و تمام معصومیتی که از کودکی ام ناپدید ده بود. دلم گرفته به اندازه ی تمام ان دردهایی که کشیدم و تمام ان اشک هایی که ریختم و تمام ان تنهایی هایی که به تنهایی تحمل کردم و باز لبخند می زدم و الکی می گفتم که من خوبم و خیلی خیلی هم خوبم. وقتی دلم اینطوری می گیرد بی خواب می شوم.درست مثل شبهایی که از نبودن حجم سنگینی مثل یک تکه سنگ که با محبت من هم نرم نمی شد در اغوشم گریه می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر خدا از من نا امید شده. و حالا فقط با این همه دلتنگی سجاده ی دعا هم که پهن کنم باز باید گریه کنم که چرا خدا اینقدر سرش شلوغ شده که باید نوبت من اخر شب باشد؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:17 توسط غزل| |

نمی دونم کی هستی. البته حدس می زنم اما خوب معمولا آدمای کم جرات و ترسو  خودشون را معرفی نمی کنند . از اونجا که نه اسمت به اسم آدم می بره و نه آدرس خاصی گذاشتی باید بگم می تونم بفهمم که چقدر ترسیدی. 

به هر حال برام مهم نیست مخصوصا چیزی را که نوشتی اینجا  کپی می کنم تا حالت بیاد سر جاش که من نه ازت می ترسم و اتفاقا ازت خواهش می کنم تهدیدت را عملی کنی. می دونم کی هستی. خوب هم می دونم این حرف را واسه چی نوشتی. می دونم کجات سوخته. می دونم از چی ناراحتی. 

هر چی گفتم دقیقا درست بود. گرچه اولش اصلا منظورم تو نبودی اما حالا می بینم کافر همه را به کیش خود پندارد. چوب را که برداری گربه ی دزد اول از همه می ترسه و فرار می کنه.

.....................

ببخشی که اینقدر بی ادب شدم.

کامنت خصوصی:::

سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 19:20توسط:55par
fakr kardi to ki hasti lot midam
 وب سایت   پست الکترونیک[ نظر خصوصی ]

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:7 توسط غزل| |

از روزی که شروع کردم توی بلاگفا این وبلاگ را نوشتم( آخه من توی پرشین بلاگ و بلاگفا وبلاگای دیگه ای هم داشتم) به خودم گفتم اینجابا بقیه جاها فرق می کنه.

با اینکه آدرس این وبلاگ را به خیلی از دوستان و آشنایان هم دادم حتی بابام و همسرم و دوستای دانشگاه و کار و استادهام و ..... اما از نوشتن توی این وبلاگ احساس خوبی داشتم و تا اونجا که ممکن بود سعی کردم خودم را سانسور نکنم و گاهی هم بعضی از دوستانم ازم خواستند که هر چیزی را اینجا ننویسم اما واقعا اینجا برام شد یه جای دنج و راحت واسه خالی کردن درونم.

توی ۲ سال اخیر اینجا دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم.

اسم همشون را قبلا هم بردم.

اما می خوام حالا تصوراتم را از این دوستان اینجا بنویسم و از همشون هم بخوام تصوراتشون را توی وبلاگ خودشون یا همین جا از من برام بنویسند.

اول از همه از صبورای نازنینم شروع می کنم که جزء اولین دوستان متاهل و حالا هم که مامان شده هست.

صبورا از نظرم یه خانم به تمام معنا پاک... مهربون... حساس و منظم هست. چون مثل خودم عاشق حیوانات هست( ساچلی) از این اخلاقش خیلی خوشم می اد.

روزایی که احساسات مادرانه اش را قبل از به دنیا آمدن شانلی کوچولوش می نوشت خیلی خیلی براش آرزوی سلامتی می کردم چون دوران بارداری سختی داشت و همیشه می نوشت که حالش خوب نیست.

با اینکه از وقتی مامان شده خیلی دیر به دیر آپ می کنه اما من همیشه منتظرشم تا بنویسه.

مثل خودم دست به قلمه.

مثل خودم عاشق همسرشه.

مثل خودم مهربونه

......... نفر بعدی مرمر نازنین هست که بی اندازه دوستش دارم و وقتی مطالبش را می خونم هم احساس شادی می کنم هم غم. مرمر خیلی با صداقته. رک می نویسه و از نوشتن نمی ترسه. از بیان کردن چیزی که هست خجالت نمی کشه و این خصوصیتش خیلی خیلی با ارزشه.

توی سخت ترین شرایط هم می تونه شاد باشه و توی بهترین شرایط هم می تونه غمگین باشه.

خون گرمه. با اینکه به بازی های وبلاگیش منو دعوت نمی کنه اما من از خوندن بازی هاش کلی می خندم.

مرمر جون عاشقتم.........

بعدی صبای مهربونم هست( برهنگی های من) یه خانم به تمام معنا. با احساس و پاک و فوق العاده فهمیده.

مثل یه خواهر دوستش دارم و از اولین وبلاگایی هست که توی لینک من ثابت موند و همیشه مطالبش را دوست داشتم. باهاش خیلی راحتم و یه چیزای دیگه که خودش می دونه. ما بین خودمون کلی حرف داریم که نمی تونم اینجا بگم( درود بر سانسورچی)

نفر بعدی مامان صبا( نی نی نازی ) هست که اون اوایل وقتی وبلاگش را می خوندم بیشتر موقع ها گریه می کردم. آخه به خاطر خواهرش خیلی ناراحت می شدم. صبا خیلی مهربونه. با احساسه و از همه مهمتر همشهری منه. با اینکه این اواخر خیلی کم می نویسه اما براش واقعا ارزوی موفقیت می کنم.

خیلی خیلی دوستش دارم و امیدوارم تمام مشکلاتش حل بشه و یه نی نی ناز هم مثل اون عکسی که کنار وبلاگشه گیرش بیاد.

بعدش صحبا هست. صحبا خیلی مهربونه. خانمه. و با متانت آدم را با حرفاش می خندونه. یه جاهایی خیلی رسمیه یه جاهایی خیلی خودمونی. الانم که یه دختر کوچولوی ناز داره که هنوز عکسش را بهمون نشون نداده.

باید بگم خیلی خیلی براش خوشحالم. فقط تو یه مورد باهاش موافق نبودم اما چون خیلی دموکرات برخورد کرد بهش حق می دم و نظرش را محترم می شمارم.

نفر بعدی غزال ( دختری از ایران) هست. شاید غزال نازنین زیاد به من سر نزنه اما من کل آرشیو وبلاگش را خوندم و از هفته ی ۱۴ بارداریش خوانندش بودم. اونم یه دختر ناز داره و خیلی خانمه و مهربون.

دو تا دوست جدید دارم نازبانو و صحرای عزیز که بی نهایت دوستشون دارم. یک هفته هست خوانندشون شدم اما کل وبلاگشون را خوندم و خیلی خیلی بهشون احترام می ذارم.

مخصوصا فکر می کنم این دو تا دوست من خیلی خیلی شجاع هستند و از نوشتن توی هیچ موردی کم نمی ذارن. ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم...... صحرا فوق العاده هست و اینو هیچ جوری نمی تونم انکار کنم.

دوستای دیگه همه عزیزن و . چند تا دوست هم هستند که توی لینکم نیستند اما توی لینک دوستان هستند و من یواشکی می خونمشون. آوا که هیچ جوری نمی شه از نوشته هاش گذشت.... و پرپر نازنینم.

تورو خدا نگید پس ما چی؟؟؟ همتون را خیلی دوست دارم. هر کس توی لیست من هست برام باارزشه و از اینکه توی لیستم هستند احساس غرور می کنم.

داشتن دوستایی مثل شماها خیلی خیلی غرورانگیزه.

راستی وبلاگ برای نازلی هم هست که من خیلی خیلی خوندنشو دوست دارم.

خوب و نیلوفر دربندی که بی نهایت شبیه منه. و..............

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:40 توسط غزل| |

یادم باشد که نمی توانم همه چیز را برای همه کس بگویم. یادم باشد که گاهی باید توی خودم بشکنم و نگذارم کسی تکه تکه شدنم را ببیند. یادم باشد که گاهی نباید به کسی بگویم چقدر دلم تنگ است و نباید بگویم که از این همه تکرار خسته می شوم. از اینکه صبح بیدار که می شوم مثل روز قبل لباس بپوشم و همان مسیر هر روز و هر روز را بروم و به جای هر روزه برسم و همان کار هر روزه را بکنم خسته شده ام.

حتی نباید بگویم از زن بودن تکراری.... غذا پختن.... ظرف شستن.... لباس اتو کردن.... دوباره غذا پختن و شستن و .... خسته شده ام.

از خواب های هر شب. از کابوس های شبانه.... از فکر و فکر و فکر چه کنم و چه نکنم! هسته شده ام.

نباید بگویم که از نشستن جلوی ایینه و نگاه کردن به اینکه این زن روزی می خواسته نویسنده باشد و حالا فقط ادای نویسنده ها را در می اورد خسته شده ام.

از اینکه انتظار بکشم برای چیزی که تمام احساساتم را برایش قربانی کرده ام و غرورم را برای به دست اوردنش زیر پاهای خودم له کرده ام خسته شده ام. از نداشتن تمام چیزهایی که می توانستم داشته باشم خسته شده ام.

از فکر کردن به خودم به تو.... به تمام چیزهایی که اگر بودند حالا من یک زن دیگر بودم خسته شده ام.

از خواندن ÷یامهای تکراری روی گوشی موبایلم خسته شده ام.... از صدای زنگ تلفن.... از اسم هایی که روزی صفحه ی موبایلم می بینم خسته شده ام ....

از تکرار خودم در خودم.... از این در و دیوار.... از این انتظار.... از فکر کردن به اینده ی نا معلوم خسته شده ام.

از هدف هایی که هرگز جدی گرفته نشدند.... از ارزوهایی که محقق نشدند.... از انتظاراتی که از خودم داشتم و به انها بی توجه شدم.... از نامم که قرار بود روی هزاران جلد کتاب حک شود و نشد.... از شعرهایی که گفتم و نگفتم... از بیتهایی که در خودم کشتم تا مبادا مرا عیان کنند.... از مدرکی که شد ایینه ی دق.... از کتابهای ناخوانده.... از درد و دل های نوشته نشده.... از بغض های ترک نخورده.... از اشک های ریخته نشده.... از نگاه های دزدیده شده.... خسته شده ام.

یادم باشد حتی نگویم که چقدر تنهایم و به بودن مادرم احتیاج دارم. 

یادم باشد حتی نگویم که چقدر دلم برای نشستن بر سر خاکش تنگ شده.

یادم باشد حتی نگویم که دلم می خواهد جمعه صبح با یک شاخه گل بروم ساعتها کنار گورش گریه کنم برای خاطر تمام این 18 سالی که نبوده و من بدون او زندگی کردم.

تمام اینها یادم باشد و در اخر هم یادم باشد که بگویم به خاطر داشتن تو از خدا ممنونم. به خاطر تو محمد عزیزم .....


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:18 توسط غزل| |

 بر گرفته از وبلاگ نازبانو ی نازنین

 مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار  های آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!

 

به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!

اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:

ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:33 توسط غزل| |

نمی تونم بگم روز اولی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن قصد داشتم دلتنگی هام .... حرفای دلم... یا چیزایی را توش بنویسم که جای دیگه ای برای نوشتنشون نداشتم. نه. اتفاقا من همیشه اون بعد از خودم را روی کاغذ می نوشتم و هفت تا سوراخ قایم می کردم و اگه احیانا کسی دستش بهش می رسید و می خوندشون کلی داد و بیداد راه می انداختم که چرا آدم نمی تونه واسه خودش حریم شخصی داشته باشه؟

خوب فکر می کردم همیشه باید آدم یه جایی برای حرفای خصوصی خصوصیش داشته باشه و یه جایی هم برای چیزایی که دلش می خواد غیر مستقیم به بقیه بگه و شاید روش نمی شه بگه بیایید من این حرفا را بهتون بزنم تا دلم خالی بشه.

من اصولا ادمی نبودم که دلم بخواد خودم را پشت هزار تا پستو قایم کنم و نخوام کسی ماهیتم را بشناسه. . بر عکس همیشه دوست داشتم بقیه بدونن دارن با کسی حرف می زنن.

خوب انکار نمی کنم که گاهی هم واقعا دلم می خواست حرفام ناگفته بمونه اما اون موقع ها حتما بدترین حرفها را توی ذهنم می نوشتم و خجالت می کشیدم که کسی اون بعد از بدی منو بتونه ببینه.

تا حالا وبلاگ های زیادی نوشتم. شاید اوایل که وبلاگ نوشتم بیشتر واسه سرگرمی بود. اما وقتی اولین وبلاگم بسته شد یا بهتره بگم یکی بستش خیلی احساس بدی داشتم.

خوب به هر حال به اون قسمت از درون خودم یه جورایی تعلق خاطر پیدا کردم بودم و از دست دادنش برام سخت بود.

نمی خوام بگم مطالبش خیلی محشر بودن..... نه! اتفاقا خیلی هم ساده و پیش پا افتاده بودن اما هر چی که بودن یه قسمت از وجود من بودن که واقعا دوستش داشتم.

بعد از اون نامردی که در حق قسمت دوست داشتنی وجودم شد ترجیح دادم دیگه توی دنیای مجازی ننویسم اما بازم بعد از یه مدت نظرم عوض شد.

اتفاقا من آدرس وبلاگم را به همه می دادم تا بخونن و منو بهتر بشناسن.

توی تمام مدت وبلاگ نویسی هیچ پستی نداشتم که نظراتش بیشتر از ۲۰ تا شده باشه. خوب تازه اینم با احتساب نظراتی بود که خواسته بودن برم وبلاگشون را بخونم.....

اینا زیاد مهم نیست.

همه ی حرفم در مورد این ویلاگ هست. اینجا که من یه ماهیت دارم... یه شخصیت... یه هویت و دوستایی که منو اینطوری شناختن و جالبه که خیلی هم دوستشون دارم.

اینجا دوستایی پیدا کردم که مطمئنم توی دنیای عادی نمی تونستم اینقدر بهشون نزدیک بشم.

واسه اونا من خودم را سانسور نمی کنم.

حتی با اینکه می دونم پدرم هم این نوشته ها را گاهی می خونه... بازم خودم را سانسور نمی کنم.

اما دروغ هم نمی گم که همیشه هم همه ی واقعیت را نمی نویسم.

گاهی اینجا را پر می کنم از دلتنگی گاهی پر می کنم از شادی.

اما بدون در نظر گرفتن فکرایی که ممکنه در مورد من بشه.

من اینجا را دوست دارم. نوشتن از هر دری را دوست دارم.

در اصل اینجا را واسه حرف زدن درست کردم.

خوب بی پرده بگم که اینجا برام مقدسه.

دوستام برام با ارزشن.

چه زیاد بهم سر بزنن چه اصلا نیان و نخونن.

مدت زیادی هست باهاشون دوست هستم و همین یعنی باهاشون احساس راحتی می کنم.

صبای مهربون( برهنگی های من)... صبورا... صحبا.... مرمر... مامان صبا....کافه برفی....ادی عزیز....بچه های ناژوان....سعید ....و ....و.....و.....

همتون را دوست دارم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:14 توسط غزل| |

امروز سه سال از با هم بودنمون می گذره.

در چنین روزی بود که من یه تور سفید انداختم روی سرم و بهت گفتم بعله....

اون روز یادم نمی ره. وقتی توی محضر منتظرت بودم تا بیایی و بهم بگی برای همیشه مال منی و مال توام.

یادش بخیر.

یادته برق رفت؟ یادته آخوند پیر چه طور حرص می خورد که مبادا نقل ها را روی فرش بریزن؟

یادته چه طور نگاهم می کردی؟ چه طوری نگاهت می کردم؟

می خندیدم و خوشحال بودیم از اینکه همدیگه را داریم.

هنوزم همون حس را بهت دارم.

هنوزم عاشقتم.

هنوزم برات می میرم.

هنوزم می خوامت عزیزم.

سالگرد عقدمون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:47 توسط غزل| |

صدای پای رهگذری می اید ./

 صدای پای عابری و این عابر هر که باشد /

هر چه باشد/

 زندگی را می گذارد روی دوش /

می رود تا اوج صبر/

 می گذارد آسمان هم بگرید بر حال او/

 قصه می گوید برای دیگران/

راه می افتد در خیابان های شهر/

 دست هایش را کرده در جیب گشادی توی ذهنش/

 راه می افتد به سمت خاطرات تلخ هرگز ها و شاید ...../

 خاطرات هر زمان و هر روزش/

 
عابری با قوز یا بی قوز/


عابری کالاش را دریا فرو برده/


عابری دلتنگی هاش را چشمان مردم سیر خندیده/


عابری گمنام و با نام/


عابری یک لحظه نا ارام یک لحظه ارام/


عابری در معبد حافظ, سعدی, یا که شاید معبدی در کوه های قاف و بی قاف زمان/


این من و ما هر چه هم تنها شویم/


باز عابر رد می شود از روی دلتنگی های ما/


یک نفر با نام چندین حرف/


عین و لام و شاید یک هزاران حرف نا پیدای سخت

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط غزل| |

سلام به همه ی دوستان خوبم.

راستش فکر کردم اگه داستانم را جایی دیگه بذارم بهتره و انگیزم واسه نوشتن و ادامه دادنش بیشتر هست.

لینک چگون زند شدم در کنار لینک های دوستان مربوط به داستان خودم هست.

اونجا می تونید از قسمت اول داستان را بخونید.

امیدوارم منو از نظرات و راهنمایی هاتون بی نصیب نذارید.

البته لطفا در اون وبلاگ اسمم را نیارید. ممنونم.

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:59 توسط غزل| |

داستانی را شروع کردم.

تقریبا هر شب یه قسمتش را می نویسم و وقتی که این کار را می کنم حس فوق العاده ای بهم دست می ده.

اگه کسی خواست بگه که آدرسش را بدم بخونه.

به دو تا از دوستان ادرس را دادم.

اگه بقیه هم خواستن کافیه کامنت بذارن. 

با این کار هم شما واسم کامنت می ذارید هم می فهمم که کی داستان خون هست.

با یه تیر دو نشون می زنم.

.

وقتی چاپش کنم برای دوستانی که خوندن و نظراتشون توی بهتر شدن داستان کمکم کرده یه جلدش را هدیه می دم. به این می گن آدمی با اعتماد به نفس در حد احمدی نژاد

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:27 توسط غزل| |

امروز خیلی روز خوبی بود.

تونستم پاییز را ببینم. اونم بعد از ماه ها.

همسری لپ تاپ را خرید و الانم بی صبرانه منتظرم که بیارتش خونه.

دایی جانم بعد از ۲ سال و اندی که از ازدواج ما می گذره امروز قراره برای افطار بیاد خونمون.

یه حس خوب دارم با هزار تا لحظه ی شاد که دونه دونه دارن میان طرفم.

سی دی آر همسری  تموم شد و رفت برای ترجمه تا زود تر کارای مهاجرتمون راست و ریس بشه.

خلاصه امروز بابایی نازم همین طوری الکی الکی ۱۰۰۰۰ تومان داد به من . ۳۰۰۰۰ تومان هم خودم یه جورایی بیزنس کردم.

خلاصه انگار امروز حسابی روی شانس بودم.

تازشم اصلا خسته نیستم و یه خورشت بادمجون مشتی واسه افطار پختم و حسابی خوشحالم.

زنده باد خودم.

زنده باد زندگی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:38 توسط غزل| |

نامه را با سلام شروع می کنم و قصد آن دارم که تمام این نامه را اختصاص به توضیح حال و احوالات این روزهای خودمان دهم.

اگر از حال ما پرسیده باشی ملالی نیست جز آهی و اشکی که آن هم از دوری عزیزانی چون شما گاهی روان است و گاهی از سر تردید مبادا فراموشی ما خشک می شود و حسرت می شود توی گلویمان.

به هر دری می زنیم تا شاید راهی پیدا شود و از آن راه بتوانیم قدمی در سوی منزل شما برداریم و به مقصود دل که همانا دیدار شماست دست یابیم دریغا از کوره راهی و باریکه گذری که قدم  های  لزران ما را توان جای دادن در خود داشته باشد و شوق دیدار را توان تحمل.

خلاصه هر چه کردیم مویه و زاری که الا ای دوست... ای رفیق قدیمی وقتی مرحمت بفرما و ما را خارج از آن محل دیدار های همیشگی دیدار بفرما اجابت ننمودی که ننمودی و ما ماندیم و یک عالمه حرف تلنبار شده و یک عالمی آتش بر جگر افتاده که چرا زمانه با ما چنین کند و ما را از شما دور سازد و حکمت این فراق در چیست؟

نه به نتیجه ای رسیدیم و نه توان برایمان باقی ماند تا دوباره اندر احوالات خود نظری افکنیم تا شاید دلیلی را از آنجا دریابیم.

این شد که همت عالی را جمع نموده و دست بر کلید های حروف جعبه ی جادویی بردیم و نامه ای برای شما نوشتیم تا مگر شاید بخوانید و آن دل همیشه مهربانتان اندکی برای ما به درد آید و بزرگی این غم دوری را از پس کلمات ناقص این بی سواد درک نموده و وقتی را به دیدار ما اختصاص دهید.

و حالا تنها با امید به خدا از درگاه پر محبت خودش تقاضای اجابت دعای این دل سوخته را داریم.

خوش و خرم باشید و در پناه حق.

ارادتمند شما.... غزل

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:26 توسط غزل| |

بلند می شوم که بروم. می روم که رفته باشم. نه برای رفتنش برای اینکه به تو ثابت کنم می توانم روی حرفم بمانم.

همیشه وقتی حرف رفتن می شد تو مسخره می کردی که یک ساعت نشده باز مثل بره ی کوچولویی سرت را می اندازی زیر و می آیی.

و من اینبار سرم را بالا می گیرم و می روم تا ثابت کنم که برای رفتن از بره ی کوچولوی توی ذهن تو خیلی شجاع دل تر هستم.

این روزها که نشد اما باید یادت مانده باشد که روزی چقدر برای شنیدن آن سه کلمه از زبان من تقلا می کردی و هر باز هم که می گفتم صدایت پر از لبخند پنهانی می شد که سعی می کردی من نشنومش.

راستی چمدانم را بستم. بستم که بروم.

همه چیز را جا گذاشته ام جز نگاهت را تا اگر روزی... جایی.... چشمم به نگاهت افتاد نخواهم میان خاطرات و ته مانده های گذشته هایی که خاک خورده گوشه ی ذهنم بگردم و آخرش هم نفهمم که این نگاه را کجا و کی و چه کسی تحویلم داده بود که اینقدر آشناست.

همه  چیز را جا گذاشته ام. باور کن.

حتی گلبرگ های خشک شده ی رز قرمزی که به مناسبت هیچ روزی و هیچ میلادی هدیه دادی و من همان روز وارونه به بالای کتابخانه آویزانش کردم تا همان شکلی خشک شود .

همه چیز را جا گذاشته ام حتی نقاشی های روی بروشور نمایشگاه کتاب شیراز.... یادت که هست چه چیزهایی کشیده بودی.

فکر کردم به دوش کشیدن نگاهت آنقدر سنگینی روی دوشم دارد که نخواهم هیچ چیز دیگری از این روزها همراهم ببرم و همان هم برای به یادت ماندن کافیست.

یادت باشد می روم..... اینبار می روم و برهی کوچولوی ذهنت نمی شوم.

و اين درست همان جاييست كه ايستاده ام

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:54 توسط غزل| |

یادم می افتد به آن روزهایی که شعر هایم را می دادم دست پاییز و به این بهانه چند لحظه ای با او صحبت می کردم.
همیشه دنبال بهانه ای بودم تا با پاییز صحبت کنم. کنارش باشم. ببینمش. از دلم... از روزگارم... از دوستانم... از دوست داشتن هایم... از عشق و نفرتم با او بگویم.
همیشه دنبال لحظه ای می گشتم که او را جایی خلوت ببینم تا نه مزاحمی اوقات خوشش را تلخ کند و نه دردی نا خود آگاه از شنیدن دردمندی بر دلش سنگینی کند و هاله ای شود بر چشم هایش و مرا نبیند.
همیشه دنبال این بودم تا شر مزاحمان را از سرش کم کنم تا خود واقعی ام را ببیند و....
یاد زمانی می افتم که تازه واردی کسی که نمشناختمش زیاد دور و برش می پلکید. اگر اشتباه نکنم آقایی بود شهسواری نام که حضورش در کنار پاییز نا خود اگاه مرا از او متنفر کرده بود.
بعد ها که او را بیشتر شناختم و با او همکلام شدم فهمیدم اشتباه کردم.
من زیاد اشتباه می کردم.
اما همیشه پاییز با مهربانی مرا می بخشید و اصرار داشت که من پاکم.
اگر چه همیشه او را استاد صدا کردم اما او انقدر بزرگوار بود که مرا خواهرش خواند.
حالا این برادر از این خواهر دلگیر شده و اصرار دارد که دلخوری پیش نیامده.
من اما می دانم سنگینی حرفی که زدم چقدر او را دلتنگ روزهایی کرده که این خواهر اینقدر گستاخ نشده بود.
یادم می آید حتی بعد از 5 سال که او را دوباره دیدم هر چه در چهره اش گشتم تا اثری از کینه ببینم ان هم از حرفهایی که من با آنها او را آزردم.... هیچ ندیدم جز عطوفت برادرانه ای که هیچ گاه از من دریغش نکرد.
اولین باری که بعد از 5 سال او را دیدم و او ناژوان را به من معرفی کرد ظهر تا به خانه رفتم به همسرم زنگ زدم و با شوق گفتم: مرا بخشید.
آخر او شاهد گریه های من بود ... شبهایی که کابوس ان روز کذایی در دانشگاه را می دیدم. شبهایی که دلتنگ شعر خواندن هایم می شدم با استاد.... شبهایی که دلتنگ ان اتاق کار در دانشگاه می شدم و شبهایی که دلتنک کلاس و درس و ساعت های اندیشه و قانون اساسی می شدم.
همسرم شاهد این گریه ها بود.
و وقتی گفتم: مرا بخشید , نفس راحتی کشید و گفت: کابوس هایت تمام شد.
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط غزل| |

ای کاش اعضای بدن ادم ها توی همین دنیا زبون در می اوردند و از کرده ها و نکرده هاشون می گفتن.

اگر این طور بود :

چشم هایم: .....................

گوشهایم:....................

زبانم:...................

دست هایم:.................

پاهایم:................

قلبم:.....................

مغزم:......................

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

من که خود پر از سانسورم . و تو علامت سوالی بر تمام این نقطه چین ها.

و ادامه اش را می دهم تا انتهای افق چشم های تو.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:26 توسط غزل| |


Design By : Night Skin